![]() |
![]() |
|
| *سکوت رابهانه کن٬ که عشق خواندنی شود!*بخوان که از صدای تو٬ترانه ماندنی شود! |
|
تانتاناتن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:26 توسط |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:46 توسط |
|
|
سخن از عشق می گویم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:36 توسط |
|
|
گل زیبای من بر من نظر کن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:0 توسط |
|
|
سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 20:51 توسط |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 21:14 توسط |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:6 توسط |
|
|
آشيان گم كرده چون بي آشيانان مي روم
بينوا بشكسته دل زار و پريشان مي روم
********
شد بلاي جان و دل آن رهزن ايمان و دل
با كه گويم حال دل؟گريان و نالان مي روم
********
من نثار دوست جان كردم شدم رسواي شهر
اي مسمانان از اين سودا پشيمان مي روم
*******
يك زمان فرزانه بودم دين و ايمان داشتم
حاليا ديوانه اي بي دين و ايمان مي روم
******
جانم آمد بر لب از بيداد ياران اي دريغ
ماهي دريائيم با موج و طوفان مي روم
******
درد عشق و رنج تنهائي و اندوه فراق
ميكشيدم هر زمان افتان و خيزان مي روم
*******
دانم اين ره را كه مي پويم ندارد انتها
و ز پي فرجام تلخ خود شتابان مي روم
******
با كه راز دل بگوييم نيست همرازي مرا
صيد بي صيادم از محبس گريزان مي روم
******
عمر شيرين شد تبه با يك توهم يك خيال
ير فريب و عشق و مستي داده پايان مي روم
*******
من وفا ها داشتم اما نديدم جز جفا
همچو نسيرين خسته و بي جان و جانان مي روم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:4 توسط |
|
|
با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب
یادته گفتی بهم :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد
یادته گفتی بهم
اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا
که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو
اومدم آهسته
نرم تر از پر قو
خسته از دوری راه خسته و چشم براه
یادته گفتی بهم
عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی
چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه
آره تنها باشه
یار غم ها باشه
یادته می گفتی
گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیمان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه
صاحب یک نفسه
نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من
پس کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت
راستی می گفتی
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
آره کاشکی دلشون شیدا بود
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:0 توسط |
|
|
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره اي از باغچه همسايه سيب را دزديدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 21:22 توسط |
|
|
سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم،
مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم :
رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد .
رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه
گذشته است به آن مي خندم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 22:51 توسط |
|
|
همه با اینه گفتم آری
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 22:48 توسط |
|
|
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 21:19 توسط |
|
|
منم ، دلتنگ دلتنگم ، منم ، در متن یک دردم ،
منم ، برگم ، ولی زردم ، منم ، هستم ، ولی سردم ، منم ، مُرده م ، منم مُرده م ، منم ، یک بغض پر باران ، منم ، غمهای بی سامان ، منم ، هستم دراین زندان ، منم ، زخمهای بی درمان ، منم ، دارم تب و تابی ، ز تنهائی ، ز بیتابی ، منم ، رفته به گردابی ، مرا باید که دریابی ، منم ، یک آسمان دردم ، منم ، دریا شود قبرم ، منم ، دنیا شود جبرم ، منم ، پایان شده صبرم ، منم ، یک ذره گردم ، منم ، خواهم کسی همدم ، منم ، برخود ستم کردم ، دلم خون میشود هردم ، منم ، از عشق گویانم ، منم ، دردست درمانم ، منم ، آمد به لب جانم ، خداوندا ! بمیرانم ! خداوندا ! بمیرانم !
خداوندا ! بمیرانم ! خداوندا ! بمیرانم ! خداوندا ! بمیرانم ! ....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 20:58 توسط |
|
|
كاش مي شد كه بگويم در دلم چيست خدايا
باز هم اين ره بيهوده به ره كيست خدايا
من به بي چارگي خود و لطف تو ايمان دارم
آه خدايا اين چه بلايي است...؟!
نه بهتر نتوان گفت
خدايا اين چه خطايي است
كه در اين چند ده عمر
كسي از عشق مرا نظري چند نكرد
وبه من خوب نظر كن و بگو
راست مي گويند كه من ديوانه و مجنون سرابم
قسمم راست نبود
نگهم صاف نبود
حرف من پاك نبود
اما ....
عشق من راست بود خدايا
عشق من صاف بود خدايا
عشق من پاك بود خدايا
پس چيست اين همه آشفتگيم...؟!
دل شكستم باز خدايا..؟!
ره به رهي باز بستم خدايا...؟!
گره بر گرهي سخت بستم خدايا...؟!
من چه كردم كه اين چنين عذابم مي دهي بارلاها...؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 20:52 توسط |
|
|
مرا با سوز جان بگذار و بگذر اسـيـر و نـاتـوان بگذار و بگذر
چو شمعي سوختم از آتش عشق
مـرا آتش به جـان بگذار و بگذر
دلي چون لاله بي داغ غمت نيست
بـر اين دل هم نشان بگذار و بگذر
مـرا بـا يـك جـهـان انـدوه جانسوز
تـو اي نـا مـهـربـان بگذار و بگذر
دو چشمي را كه مفتون رخت بود
كـنـون گـوهـر فشان بگذار و بگذر
در افـتـادم بـه گـرداب غــم عـشـق
مـرا در ايـن مـيـان بـگـذارو بـگـذر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 21:22 توسط |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:43 توسط |
|
|
تیشه بر کوه و کمر،
شعله ای بر دل و سر،
می زند زخمه به سنگ،
سنگتراشی ز درنگ:
تخته سنگی جسته ،
با دلی اشفته،
مکند طرح به رویش کم کم ،
می کند پیکر مهری ز قلم،
می نوازد گردوخاکش با دست،
می شکافد سینه خود را مست،
تا که ان فکر برون اید باز،
از دل کوه شود چشمه عشقی اغاز...
ایده ال ساختنی است
ایده ال ساختنی است
انچه در ذهن بماند وهم است،
عشق ها باختنی است.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:41 توسط |
|
|
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه ي خويش مي برم،تاكه درآن نقطه دور شستويش دهم از رنگ گناه شتشويش دهم از لكه ي عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم زتو،اي جلوه اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لزرد،مي رقصد اشك آه،بگذار كه بگريزم من از تو، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله ي آه شدم، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم،خنده به لب ،خونين دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:40 توسط |
|
|
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 10:52 توسط |
|
|
دل ربودی قصد جانم می کنی اندک اندک بی نشانم می کنی با جفای خود خزانم می کنی عاقبت چون مه نهانم می کنی هر چه می خواهی همانم می کنی تیر غم را با نگاهی اتشین جانب روح وروانم می کنی مهر خود را کی عیانم می کنی کی به یک عشوه جوانم می کنی ای که رسوای جهانم می کنی ای که دائم قصد جانم می کنی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 14:5 توسط |
|
|
بگذار كه دور از رخت اي يار بميرم «صباحي بيدگلي» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 14:3 توسط |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 12:35 توسط |
|
|
همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ی ما
کوه ما سینه ی ما ، ناخن ما تیشه ی ما شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ی ما بهر یک جرعه ی می منت ساقی نکشیم اشک ما باده ی ما ، دیده ی ما شیشه ی ما عشق شیریست قوی پنجه و میگوید فاش هر که از جان گذرد ، بگذرد از بیشه ی ما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:45 توسط |
|
|
نه دل مفتون دلبندی ، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی ، نه بر لب های من آهی نـه جـان بـی نصـیـبـم را پیـامـی از دلارامـی نـه شـام بـی فـروغـم را نشانـی از سـحـر گاهـی نیابد محفلـم گرمی ، نه از شمعی نه از جمعی ندارد خـاطـرم الـفـت ، نه با مـهـری نه با ماهـی کی ام من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان نه آرامی ، نه امیدی ، نه همدردی ، نه همراهـی گهـی افـتـان و خیزان چون غبـاری در بیـابان گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:44 توسط |
|
|
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:44 توسط |
|
|
گنه کردم گناهی پر زلذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود درآن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم به چشمان پر ز رازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش درآن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان درکناراو نشستم لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ز اندوه و دل دیوانه رستم فرو خواندم به گوشش قصّه عشق ترا می خواهم ای جانانه من ترا می خواهم ای آغوش جانبخش ترا ای عاشق دیوانه مست هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه رقصید تن من در میان بستر نرم به روی سینه اش مستانه لرزید گنه کردم گناهی پر زلذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه کردم درآن خلوتگه تاریک و خاموش «فروغ فرخزاد» به امیدی که باشم در نگاهتان به آن روزی که باشم در کنارتان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 19:14 توسط |
|
|
شبی غمگین غمی سنگین و فرهادی ملول از دوری شیرین
رخی زرین که شد زنگین ز فقدانه محبت اندر این خشکسالی دیرین چه رنج آور غم مادر و اطفالی که در تقدیر این خانه شدند پرپر چه درد آور خیال سر که پایان میدهدغم را زنی با شهرت همسر از آن بد تر حیات آدمی دیگر ومردم منتظر تا بنگرند نقش جدید طفل بازیگر چرا مادر چرا همسر چرا آن طفل بازیگر ز آتشهای بخت من شوند انبوه خاکستر کنم زاری زدشواری که بابائی نبوده اهل دین داری چه اجباری که بیماری مرض را میکند بر کودکش ساری پدر مجبور کمی هم کور چرا کودک شود از رنج او رنجور کسی از دور خورد انگور چرا نسلی شوند از شرب او مسکور شب ابری و بی صبری چرا یا رب به من دادی چنین ره توشه جبری نه هم رازی نه همسازی قضاوت را چگونه میکند بر آدمی قاضی نمازی را شود راضی که صد رحمت به آن طفلی که با گل میکند بازی یکی هموار یکی دشوار برایش زندگی در پشت این دیوار تعجب وار عاجز وار نگاهت می کنم یا رب به امید رهایی از فشار سخت این آوار. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:27 توسط |
|
|
من گلی بودم مرا از شاخه چیدند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:24 توسط |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 19:45 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| پیوندها |
|
دوستانه عشق مجازی کاش می شد اشک را تهدید کرد تابوت دور دست سکوت برج پیر رپ |
|
RSS
|